![]() |
![]() |
|
|
سلام سلام سلام م م م م م م .................
سلام به دختر گلم . پارمیس عزیزم . زیبای من اگر از مامی دلخور شدی که واست کم مینویسم ٬شاید تو مقصر بشی . آخه وروجک تو اصلاً وقت سر خاروندن واسه من نمی زاری چه برسه دیگه ......! . درسها و تکالیف مدرسه زیاد شده ٬ علاوه بر اونها کارهای تو خونه که مربوط به کلاس قصه نویسی و هنرهای آوایی و ..... دیروز اولین قصه رو گفتی ٬ یه قصه تخیلی که تصمیم گرفتم قصه هات رو واست تو وبلاگت بنویسم . ******************************************** قصه پشمک فضایی: یکی بود یکی نبود . یروز من و دوستام میخواستیم بریم به سیاره ای به اسم "حالاتو" این سیاره برعکس همه سیاره ها گرد وبه شکل توپ نبود ٬ سیاره ما به شکل یه تکه پنیر بود (مثل یه برش پیتزا) . سفینه ای با اون رفتیم به شکل کلاه بود که اسم اون رو گذاشته بودیم بوقی . بوقی خیلی خوشکل و باحال بود . ما می خواستیم بریم اونجا که دوستمون پشمک رو به سرزمین خودمون بیاریم (پشمک یه موجودی بود به شکل تنه درخت ولی مثل ما آدمها دست و پا و سر و تنه داره ).لونجا دیدیم که پشمک نشسته بود داشت غذا میخورد . وقتی می خواستیم بیایم توی همون سیاره موجود خطرناکی رو دیدیم که اسمش ژولی بود ٬ ژولی سه تا چشم و یه تنه و سه تا پا داشت .اما ما با کمک پشمک تونستیم ژولی روبکشیم و از سر راهمان برداریم و ما موفق شدیم که پشمک را به سیاره خودمون بیاریم .
این هم اولین قصه دخترکم . به امید قصه های بهتر ....... ***************************************************** |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:3 توسط پروین |
|
|
سلام به همگی به همه دوستان خوبمون . خیلی وقت هست که سراغ وبلاگ نرفتم و چیزی ننوشتم . از دختر گلم و از حرفهای بامزه و خاطره انگیزش که هر کدومش واقعاُ دنیایی از احساس هست . این مدت مخصوصاُ از اول مهر تا حالا خیلی دلگیر بودم و اصلاُ حوصله کامپیوتر رو نداشتم شاید هفته ای یکبار فقط check mail نمی دونم چرا اینطور شدم البته تا حالا سعی کردم این دلگیری آسیب به ممد و پارمیس نزنه و فکر میکنم هم موفق بودم . از پارمیس جون بگم ..... طبق معمول عاشق مدرسه و کتابهاش .انگار همه چی از یادم رفته که بنویسم ، امروز داشتیم میرفتیم مدرسه مداد تراش : اوایل مهر بود که ممد واسه پارمیس یه مداد تراش رومیزی خرید که سبک و راحت باشه و خودش بتونه ازش استفاده کنه ، چون مدادتراش قبلی که استفاده میکرد خیلی سنگین بود ، البته حق داشت چون اون مدادتراش مربوط به 28 سال پیش بود .(دوران مدرسه من ) ، فردای اون روز میخواست ببره مدرسه من گفتم این رو که نمیشه ببری مدرسه ! پارمیس : پس واسه چی برام خریدین من هم دیدم واقعأ درست میگه چه اشکالی داره همیشه تو کیفش باشه . بعد از اون دیگه میگفت خیلی تو مدرسه راحت بودم و چند نفر از دوستاش هم خریده بودن .
خیلی درس خوندنش لذت داره ، عاشق درس و کتاب شده میشه گفت عصرها حدود 4 ساعت مشغول نوشتن و تمرین در کتابهای کمک درسی مثل گاج یا مکعب هست . این کتابها را از طرف مدرسه دادند. بعضی شبها حوصله درس و نوشتن نداره و اکثر مواقع باید با زور این کتابهای کمک درسی را ازش گرفت . امروز داشتیم جمله نویسی کار میکردیم ودختر گلم فقط حروف "آ" "ا" "ب" "د" "م" "س" را خونده بود ، من گفتم با کلمه سبد جمله بساز و عروسکمون گفت "مادر با سبد بادام داد ." ممد گفت شما هنوز حرف "ر" نخوانده اید ولی اون گفت خانم معلم گفته استثنأً میتونیم "ر " هم تو جمله سازی ها استفاده کنیم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 23:44 توسط پروین |
|
|
دختر گلم آره دیگه بزرگ شدی. امروز ظهر که رفتم خونه با خوشحالی اومدی بالا و گفتی مامان من امروز بیشترش که خواب بودم وقتی هم که بیدار شدم داشتم کلی وقت با عروسکهام بازی میکردم و نرفتم خونه مامان جان بعد هم میخواستم لپ تاپ رو روشن کنم و بازی کنم ولی دیگه رفتم پائین . من تازه رفته بودم پائین که تو اومدی . دخترم صبح که من شرکت بودم وقتی بیدار شده مدتی رو بالا داشته بازی میکرده (تنهایی) و اینجوری احساس بزرگی بهش دست داده و خیلی خوشحال بود. دیروز هم بهم گفت چرا وقتی از خونه میری بیرون و من خوابم تلفن رو قطع میکنی ؟ گفتم : چون تلفن زیاد زنگ میخوره و تو از خواب بیدار میشی . من یادت میدم که وقتی بیدار شدی خودت وصلش کنی شماره تلفن من و بابایی و مهربان جون و بابامجید و خاله و مامان جان رو هم دو سه روز پیش ازم گرفته بود که حفظ کنه بعد از چند دقیقه گفت : مامان دیگه وقت نی نی آوردنت شده ها امروز خیلی بزرگ شدم ..... ****************************** دیشب که محمد جان اومد خونه توی دستشویی داشت دست و صورتش رو می شست که یه دفعه موبایلش زنگ خورد با عجله اومدبیرون( منتظر تلفن بود) وقتی گوشی رو برداشت دید شماره خونه خودمون هست . نگاه کرد به من دید تو آشپزخونه مشغول غذا هستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 19:14 توسط پروین |
|
|
سلام به همگی . سلام به دوستای گلمون.
فردا با مهربان جون داریم میریم اصفهان . هشت روز هست که مامان مهربان پیش ما بود و حسابی بهمون خوش گذشته |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:4 توسط پروین |
|
|
روز یک شنبه گذشته دختر گلم رو بردم که دفترچه سلامت براش بگیرم . از شب قبلش مرتب سؤال میکرد که چطوری هست و بایذ چکار کنم . من هم گفتم احتمالاتست گوش و چشم و دندان و یکسری سؤال در مورد بهداشت می پرسند و شاید یکسری سؤال هوش هم بپرسند .
پارمیس: دیگه چکار به گوش و چشم ما دارند . مامان اینا دیگه خیلی دارن فضولی میکنند . وای این دیگه چه حرفی بود زدی به خاطر سلامتتون هست که قبل از ورود به مدرسه باید انجام بگیره . ******* رفتیم برای تست هوش ،باید تو هر اتاقی خود بچه ها تنها باشن و مادرها بیرون بمونن . از پارمیس سؤال کرده بودن چند تا خواهر و برادر داری ؟ پارمیس: هیچی ، ولی یه خاله دارم که تازه ازدواج کرده ، مسئول قسمت هوش: خاله چه کار به خواهر برادر داره ؟ پارمیس : اون دیگه قراره واسمون بچه بیاره . بعد منو صدا زدن تو اتاق و خیلی از پارمیس جون تعریف کردن مثل اینکه خوب به سؤالها جواب داده بود . و من حسابی خوشحال شدم . نهایتاً بهد از دو ساعت موفق شدیم دفترچه سلامت دخترمون رو بگیریم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:19 توسط پروین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من پارمیس هستم متولد 14/5/84 مامانم این وبلاگ رو برام درست کرده تا خاطرات کودکیم رو توش ثبت کنه
|
| پیوندها |
|
آرین و مامانی رادین ومامان ندا رکسانا خوشگله هوچهر نازنازی مانا و مانیا آینده |
|
RSS
|